چرا از مرگ میترسیم؟
به طور کلی، ترس در بشر، زمانی رخ میدهد که او خودش را در برابر یک رویدادِ خطرناک ببیند.
1.ترس از ناشناخته: ناخودآگاه خودش را جاودانه میداند و از این رو، مرگ را به عنوان یک ناشناخته قلمداد میکند. بر این اساس، تصور مرگِ خود محال است، زیرا فرد در عین تصور، همچنان حضور خودش را به عنوان یک تماشاچی احساس میکند. مسئله مرگ، برای انسان یک امر ناشناختنی است؛ بنابراین، ترسی که انسان از ناشناخته احساس میکند، به دلیل ناشناخته بودن «زوالِ خود» و همچنین احساس «هویت» و »بودن»ی است که او را فراگرفته است.
2.ترس از مرده: این ترس که گاه به شکل ترس از روح نیز آشکار میشود، به شدت به باورهای اجتماعی و رسوم مذهبی وابسته است. نحوه مواجهه اقوام بدوی با اموات، که در بعضی اقوام همراه با ترس، و در بعضی توأم با حس پرستش بوده است، میتواند پایهگذار بروز احساسات متناقض در انسان باشد. تحسین، احترام، تنفر و همچنین «ترس»، از همین قبیل احساسات هستند.
3.ترس از تنهایی: فردی که در روند مرگ قرار گرفته است – یعنی بیمار شده است – و کم و بیش، دورنمایی از مرگ را مشاهده میکند، به سرعت خودش را با حجم زیادی از احساس انزوا و تنهایی مواجه میبیند. او خودش را از دیگران جدا میبیند و دیگران نیز، به نوعی با اجتناب از او، بر انزوایی که احساس میکند صحه میگذارند. فرهنگ شهری و تکنولوژی پزشکی نیز، که مرگ را به انزوای اتاقهای بیمارستانها منتقل کرده است، در انتقال این ترس بسیار مؤثر است. تنهاییِ گور، احساسی است که در ادامه این احساسات، در ذهن فرد به تجسم درمیآید.
4.ترس از دست دادن دیگران: احساسِ مرگِ قریبالوقوع سبب میشود که فرد، خودش را با واقعیت هولناک و اجتنابناپذیرِ جدایی از دیگران مواجه ببیند. در این حالت، فردِ مرگهراس، به گونهای با این واقعیت مواجه میشود که گویا این اطرافیانِ او هستند که در حال مرگاند و بنابراین، نوعی سوگواری را با روند خاص خود از سر میگیرد.
5.ترس از دست دادن بدن: جسم، سازنده بخش عمدهای از خودانگاره است و بنابراین، هرگونه تغییر در این ساختار، سبب میشود که فرد، علاوه بر احساس از دست دادن تمامیت عملکردی خود، به نوعی احساس کند که یکپارچگیِ «منِ» خودش را هم از دست داده است. در مرگهراسی، فرد به دلیل اینکه به دنبال مرگ، بدن خودش را از دست میدهد، به عبارتی، فعالانه به سوگواریِ زوال خودش میرود.
6.ترس از دست دادن خودکنترلی: در مواجهه با مردن، احساس از میان رفتنِ خودمختاری در فرد پدید میآید. این افکار که با مرگ، قدرت کنترل اعمال و احساساتِ شخصی از میان میرود، خودگردانی و عقلانیت نابود میشود و فرد دیگر قدرت کنترل و مهار سرنوشت خودش را ندارد، به شدت در ایجاد هراس از مرگ مؤثر است.
7.ترس از درد: نگرش فرد نسبت به مرگ، به عنوان چیزی ناخوشایند و اجتنابناپذیر، سبب دردآلود به نظر رسیدن، و رنجآور بودن آن میشود. و علاوه بر این، اگر فرد مرگ را چیزی فاقد معنا بداند، درد آن را تحملناپذیر تلقی میکند.
8.ترس از دست دادن هویت: نیروی منهدمکننده مرگ، با دستاندازی به حیات، اینطور به نظر میرسد که گویا یکپارچگی فرد را از هم میپاشاند. مرگ روابط انسانی و کارکردهای بدنی آدمی را نابود میکند و از این منظر، تمام آنچه را که سازنده هویتش هستند از او میگیرد.
9. ترس از واپسروی: به دنبال زوال جسم و آگاهیهای ذهنی، فرد در حالتی از هستی قرار میگیرد که علاوه بر آزادی از حصار زمان و مکان بیخویشتن هم شده است (یعنی مرزهای وجودش از هم پاشیده است). این حالت، از این رو که به نوعی بازگشت به گذشته و غریزه فرد است، بازگشت به قهقرا (واپسروی) محسوب میشود.
مصطفی سلیمانی



