سون باهار
خیلی زود قول و قرارهات یادت رفت،
دفعه قبل وقتی رفتی و محو شدی اینقدر باورنکردنی بود برام که وقتی نامحسوس برگشتیم به هم، اصلا فکرشو هم نمیکردم بتونیم مثل قبل بشیم،
آخرهای تابستون بود،
هیچ ایدهای نداشتم
فقط میخواستم فرار کنم
فرار کنم از بغضمکرر هر شب
اشکهای ممتد هر روز
عربده و فریاد زدن نیمه شب پشت فرمون …
فقط فرار کردم
یه فرار رو به جلو …
مثل یه دختر بچه که وسط یه تونل تاریک وسط سیاهی رها شده،
فرار کردم،
فرار کردم به تو ، بدون داشتن هیچ ذهنیتی از دوباره «ما» شدن
به قول ابی
دویدم به طرف «دوتا اینده مبهم یه فصل بی خورشید »
آخرهای تابستون بود، ولی بی تو شهریور من نسخهای از پاییز بود،
فرارکردم سمت پاییز ،سمت تو ….
سون باهار



