خواب دستهای چه کسی مویت را آشفت ؟
بانوی روزهای آخر من !
خواب دستهای چه کسی مویت را آشفت ؟
حق داری گریه کنی ،
هیچ آیینه ای جوانیت را به خاطر نمی آورد…
حق داری …
چراغ آسمان روشن نمی شود،
زمین را می چرخانند،
حق داری ،
گریه کن …
اما از زخم هایت نگو،
که دهانت را بخیه میزنند…
خوشبختی لقمه ای نبود
که اندازه ی دهانمان باشد…
بانوی روزهای آخر من!
حالا پشتم آن قدر خم است
که دستم برایت
تکان خواهد خورد…
مهدیآخرتی




متنفرم از همه از همه چی از همه جا
خستم خستمممم خیلی زیاد عین کسی میمونم که رفته تو کما یه جسم مرده با یه روح سرگردون …
واقعا نمیدونم چیکار کنم به زندگی برگردم
نه شوقی نه ذوقی و پر از عذاب وجدانم به خاطر مسئولیتی که در قبال خانوادم دارم ولی من…
دائما از غریبه و آشنا حرف میخورم و نمک رو زخمم میزنن و من فعلا کاری جز یه سکوت و یه لبخند بلد نیستم .
کاش نفس قطع میشد تا روحم آزاد بشه
یا حداقل حس زندگی بر میگشت و جسمم جون میگرفت …